در خبرها نوشتهاند که صندلی زیر پای شهلا جاهد را پسر فاطمه (لاله) سحرخیزان از زیر پاسش کشیده است. در همه داستانها و افسانهها و در همه جای جهان تا رسیدن جمهوری اسلامی به قدرت، جلادان منفورترین چهرههای جامعه بودند، هیچ کدام با اسم و رسم نبودند. جلاد نام نبود، ننگ بود که برای ناشناس ماندن چهره میپوشاندند ! نقاب سیاهشان طعنه بود و جلاد ناسزا!. حتا در قرون وسطی هم مردم بر سر دادن حقوق ازسوی حکمرانان به جلادان و مجریان اعدام اعتراض داشتند! طالبان هم با چهره پوشیده قربانیان را می کشتند و می کشند! قانون و قضا برای پایان دادن به انتقام فردی بود. دستگاه قضایی به نام مردم باید حکم دهد. و جخ که بازگشت به عصر انسان های اولیه در کشور ما قانون شده است.
جمهوری اسلامی جلاد شدن را همگانی کرد! بر سر چهارراه ها و در زندان ها. یارانه کشتن و در کشتار دست داشتن بین همه به تساوی تقسیم شده است. با خالی کردن قانون و قضا از عدالت، با قصاص و سنگسار و حد و تعذیر. در این سی و جند سال که به سیاهی قرنی از تاریخ ماست! چند نفر از مردمان این کشور به نام عدالت نقش جلاد را بازی کردهاند، قاتل شده اند و قتل کردهاند؟ قتلی قانونی با همان قوانینی که تنها هنرشان تولید و بازتولید مجرم است. پاسکال فیلسوف بزرگ گفته بود وقتی قضاوت ناعادلانه است، مجرم قربانی است. اما وقتی قضاوت مجرمانه است چه باید گفت. قاتل و مقتول کیست؟. قربانی کیست؟
روزی از روزهای شصت و یک، به یاد دارم که بازجویی برای همکارش تعریف می کرد که پیش از "تعذیر" ، وضوع می گیرد و با خدایش خلوت می کند! همین بازجو بود که کف پای زنی همسن مادرش را با کابل چنان کرد که پوست و گوشت و استخوان در هم لهیده شده بودند. تنها شلاق نبود برخی در صف تیرباران اعضای خانواده خود هم میایستادند تا ثواب برند!
باری پرسش این است!
در جهانی که علیه اعدام به عنوان "قتل قانونی دولتها" اعتراض می کند. در میان ما چند نفر دیگر منتظرند تا صندلی را از زیر پای اعدامی بکشند؟