نيچک
يعني شکوفه

پیش از یک سال ننوشتن!
احساس می کنم دستانم برای نوشتن خشک شده اند. احساس بدی است. آخرین به اصطلاح پست این بلاگ در سال پیش بود. در این یک سال جهان یا شاید جهان من عوض شد. برای نوشتن معمولا باید حرف داشت. اما ننوشتن من از بی حرفی نبود! به قول شاعر: یک سینه سخن دارم. در این مدت به جز یادواره ای در باره آیت الله منتظری مطلب دیگری منتشر نکردم. البته نوشتن برای خودم را می گویم. گرنه برای کارم تا توانستم نوشتم! هنوز نتوانسته ام رابطه ای منطقی میان کار و خودم پیدا کنم. بدون شک نمی توانم همه آنچه را که باید بنویسم. معذوریت کاری و انچه به آن حفظ اصرار حرفه ای می گویند. اما... . اما این " خود" گاه آزارم می دهم.

سال گذشته در همین روزها " مونیتورینگ" انتخابات شروع شد و می بایست ساعت شمار وقت رسانه ای در انتخابات باشم. و بعد با سرعت گرفتن فضای انتخاباتی عملا فرصت کم شد. در همان روزها با بسیاری از دوستان به ویژه در ایران بحث و گفتگو زیادی داشتم. بر سر اصلی ترین وظایف روزنامه نگاران و یا در اصل نگاه به گذشته و چند انتخابات دیگر! به واسطه کارم هفت انتخابات را نظارت کرده بودم و البته منظور از نظارت همان بررسی وضعیت رسانه ها در انتخابات است. هم من حرف برای گفتن داشتم و هم دوستان گاه به قول فلانی " با شیطنت" می خواستند از زبانم حرف بکشند! حرف ها در ای میل ها و یا چت روم ها ماند. ای کاش می شد آنها را منتشر کرد تا هم من و هم آنها به اشتباهاتمان پی ببریم. زمان می گویند بهترین معلم است. جوانتر که بودم باور نمی کردم. هنوز چیزی از رنگ زدن زمان بر زندگی ندیده بودم. اما راست این است که زمان بدون حافظه فقط به گذر عمر می ماند، زندگی فقط گذر زمان عمر نیست، باید جایی نیشتر یاد بر قلب فرود آید تا زندگی رنگ پذیرد. باید نقطه ای باشد تا بقول اخوان ثالث بگویم "هان عجب" دیده بودیم این را! تا بگویم نه، گذشته بیشتر از چراغ برای آینده است. یا همین حال ما که هنوز پر از گذشته است!

می گویند خیلی از مفاهیم و ارزش ها تغییر کرده اند؟ آیا واقعا تغییر کرده اند؟ تا چه حد باید از خود گذشت و تا کجا باید رفت؟ و اصلا چرا؟ فکر نمی کنم نخستین کسی باشم که این سوال را از خود می کند. رابطه کار با زندگی شخصی و فرد بحث جدی هم در روانشناسی و هم در جامعه شناسی است. اما رابطه فرد با مفاهیم و ارزش های جامعه نقش تعیین کننده ای در انتخاب دارد. باری در این باره حرف بسیار استو

پی نوشت : اما در پاسخ به تو دوست و همکار ارجمندم که پرسیده ای چرا این وبلاگ را "شهید" کرده ام! آیا به من اجازه نوشتن نمی دهند؟ نه اینگونه نیست. البته مثل هر کار دیگری ملاحظاتی و ممنوعیت هایی حرفه ای وجود دارد. که شاید برخی پرسش ها را علیرغم حرف و حدیث های آن مجبور باشم بی پاسخ بگذارم! اما راست همان است که نوشته ام. بدور از ملاحظات حرفه ای تصمیمی شخصی بود. در میان آنهمه فریاد و زندان و ... دلم نمی آمد وقتی برای خودم بگذارم و "شخصی" بنویسم. نکته آنکه تصمیم گرفته ام ( با مجوز!) که برخی از خاطراتم را بنویسم و اول هم شاید نامه ای که سا پیش در همین روزها به تو نوشتم! در باره انتخابات و وظیفه روزنامه نگاران! فراموش که نکرده ای؟


برچسبها:

ايجاد يک پيوند