نيچک
يعني شکوفه

زیبایی دویدن از زیبایی رسیدن زیباتراست





به ساعتم نگاه می کنم و به عکس های سیاه و سفیدی که خاطره اند، در نگاهشان زمان چه سخت می گذرد، روز و شب درهم و بی معنا شده اند، عکس های صامتی که چهره ندارند! اما می توانند بگویند.

خسرو گلسرخی بر صفحه سیاه تلويزيون می نشانند. اما از پاره کردن عکس هایش در تظاهرات با گوش خراش فریادهایشان " حزب فقط حزب اله رهبر فقط روح اله" در مهر و آبان آذر و دی پيش از پیروزی انقلابشان، تصویری نیست! کرکس هایی که چندی بعد همه ی رفقای "خسرو" را در پشت بند جهار اوین به گلوله بستند!


به ساعتم نگاه می کنم، همین ساعت بود! ٢۹ بهمن که رئیس کمیته انقلاب اسلامی به خانه مان زنگ زد و گفت عطایی را گرفته ایم می خواهید ببیندش! بهروز همان روز نرفت، گفت سالروز اعدام خسرو کرامت است!
روز بعد رفته بود عطایی را دیده بود " پشت در فقط نگاهش کردم، مرا نشناخت، سیگار خواست، بسته سیگار زرین را از پنجره سلول دادم دستش، دستش می لرزید."

عطایی بارها در روزهای "ستم شاهی "، هر بار که ساواک تفتیش می کرد، به خانه ما آمده بود. تنها همشهری بود که به خود اجازه می داد بیاید. دیگران سعی می کردند وارد خانه نشوند. يک بار در پایان تفتیش، خواهرم که همکلاس دخترش بود را به اسم صدا کرد و گفت : زیر دستی برايم بیاور تا صورت جلسه را بنویسم و بدهم پدرت امضا کند، خیر است انشاله، ما که چیزی پیدا نکردیم!" مادرم ديگرطاقت نیاورد و گفت " خب شما که همشهری هستید و اينطور لطف داريد، چیزی پیدا کنید و اضافه کنید! دیگر می خواهید کی را ببرید همه را که گرفته اید! چیزی بنویسید و این چند بچه را هم ببرید" عطایی به رئیس اش نگاه کرد و گفت " توهین به مامور دولت را هم بنویسم" افشار رئیس ساواک گفت نه ایشان ناراحتند و مهم نیست!

سالها بعد در دهه شصت که لشگریان امام حاضر و غایب، همه همشهری و آشنا! شبها با چماق و سنگ و گلوله به خانه حمله می کردند مادرم می گفت " صد رحمت به عطایی و ساواک کافر!"


به ساعتم نگاه می کنم از زمان هنوز گويي سالي نگذشته است، در محل کارم دفتر تعمیرگاه ایران خودرو نشسته ام، چندی بیش نیست که "دانشگاه شهید کچويي" اوین فارغ التحصیل شده ام. بازهم بهمن است و سختی خاطره ها، روزهای موشک باران است وشهر خالی ست از همه خاطره ها, عطایی از در می آید. ماشینش به تعمير نياز دارد. از کسی پرسیده و می داند کیستم. بالای سرم ایستاده و من کارت تعمییر را پر می کنم. پیرشده است و ته ریشی دارد. پس توهم زندان بودی؟
چیزی نمی گويم.

می گوید شبیه بهروز هستی، خدا رحمتش کند. نفهمیدم چطوری کشته شد!
نگاه نمی کنم اما احساس می کنم لبخندی به لب دارد.
دو باره می گوید " بازهم هبت را که گرفتند!"
پاسخ نمی دهم
کارت را به دستش می دهم تازه نگاهم به بغل دستی اش می افتاد برادر موسوی ! از ساواک جدید
عطايي دوباره می گوید بیچاره پدرت ! حالشان چطور است
!می گویم خوبند اما نه به خوبی شما
عطايي با نگاهي و تلخندی نگاهم مي کند و می گوید : خود کرده را تدبیر نیست!
برادر موسوی می خندد. برادر موسوی، آشناست، زماني هميسايه ما بوده است، در رژيم سابق يکبار پايش به زندان خورده بود برای اغفال بچه ای 12 ساله ، بعد هم شد حزب الهي و بعد هم منشي ِ شورای عالي قضايي
!!
در آن لحظه هيچ کلامي تلخ تر از اين قلبم را نفشرده بود، ساواکي آزاده شده ای با اوباش ساواکي شده ای با هم به سرنوشت کساني که برای آزادی همه عمر تلاش و آخر جان داده بودند، ريشخند زنند!!

به ساعتم نگاه می کنم نیمه شب است، مدایح بی صله را بدست مي گيرم
شاملو درست می گوید نمی توان "فقط نوحه خوانی گريان بود"
هر چه هم شد باشد
.........
" من هراسم نیست
چون سرانجام پر از نکبت هر تیره روانی را
که جنایت را چو مذهب حق موعظه فرماید می دانم چیست
خوب می دانم چیست"

به ساعتم نگاه می کنم تا صبح راهی نمانده، نه صبح صادق و سحر تمثیلی، نه با همه افتان و خیزان رفتن ها باید به همه خوبي ها باور داشت، حتا اگر شب باشد و بماند! همین
کمال رفعتي صفا گفته بود :
زیبایی دویدن از زیبایی رسیدن زیباتراست

برچسبها:

ايجاد يک پيوند