
مي گفت "چرا باران نمي بارد"
راست مي گفت زمين خشک و آسماني چنان سياه از ابرهاي "نازا" فقط بذر نا اميدی به بار مي آرند.
مي گفت "چرا روشن نمي گردد دگر اين خانه های غرق در فقر و سيه روزی"
و رفتند. تا خانه ها را روشن کنند، با دلي پرعشق و کلماتي ساده از عشق، هستي، در راهي بي بازگشت. شب بود.
آنها رفتند اما چراغ های قصر و اوين و در "ظلمتکده" نور فقط از گلدسته های مساجد روشن شدند! و شبکه سراسری برای کشتن نور و انقلاب وآزادی خواهي.
نور که نباشد تاريکي همان ناديدن است، آنزمان جمکران نبود اما "عکس آقا را در ماه" مي گذاشتند
مي گفت "چرا آنکس نمي آيد"
آمد. اما نه آنکه مي خواست "سينمای فردين را و نان را بر سر سفره تقسيم کند " با "هيچ" احساسي و چشماني پر از نفرت. مرگ باريدن گرفت. چه باراني، سيل آمد! گورستانهامان همه آباد شدند!
مي گفت " در اين ظلمتکده حتي طناب دار هم از بي شکيبي خسته مي ماند"
"ظلمت کده" بود که به ما فرصت نداد تا بدانيم طناب دار مي تواند در هر دستي قرار گيرد.
طناب دار اينک "بي شکيب" تر از پيش، پس از هزاران سر ِ بر دار بيتاب سرهای ديگر است!
سالهای دهه چهل بود به هنگام سرودن اين شعر بهروز ١٦ سال داشت، سالهايي که برای عدالت راهي جز "تهاجم" نمانده بود. در زندان بود که دانست
با بانگ "حي علي السلاح" " گاه نبرد نبود"
چرا که "دست خيشوار که
بکار شيار
ننهاديم!
بهروز "چرا باران نمي بارد" را قبل از دستگيری و زنداني شدنش در دهه پنجاه. سرود، اول بار شش روز پس از آزاديش از زندان به تير گاردی ها گرفتار آمد، و نه ماه پس از آزادی در شب جشن مشروطيت کشته شد. به هنگام مرگ فقط بيست و هفت سال داشت. اگر هم مي ماند چون ديگر کسان اش، سالي، ماهي بعد سرش بر دار مي رفت. داری که هنوز با " فراموشي" و کور شدن حافظه ها قرباني مي گيرد.
بهروز چند روز پیش از مرگ اش زمانی که فالانژها و اوباش لباس شخصی، با آتش زدن کتاب فروشی های شهر "جشن کتاب سوزان" به راه انداخته بودند، در اعلامیه ای خطاب به آنها نوشته بود "مغول ها خسته نباشید!" تاریخ تکرار شده بود. مغول ها دوباره آمدند، بردند، سوختند، کشتند. فراموش کرده بودیم. نباید می کردیم. امروز به یاد آریم تا هرگز چنين مباد.
چرا آتش نمي بارد
در اين ظلمتکده ، حتي
طناب دار هم
از بي شکيبي
خسته مي ماند
در اين ظلمتکده ، حتي
دو چشم باز هم از
از بي نصيبي
بسته مي ماند
کنون ديگر ترازو ها
تعادل را به هنگام تهاجم
ياد مي گيرند
چرا آنکس نمي آيد؟
چرا آتش نمي بارد؟
چرا روشن نمي گردد
دگر اين خانه های غرق در فقر و سيه روزی
چرا آنکس نمي آيد؟
چرا آتش نمي بارد؟
بهروز معيني ١٨ بهمن ١٣٤٨
يادش و
يادشان زمزمه نيمه شب مستان باد
تا نگويند که از ياد فراموشانند