نيچک
يعني شکوفه

پاسخ به يک نامه

در مورد آيت‌الله مدنی، که که من در يلدا بازی اشاره کرده بودم، پرسيده‌ايد. بله ايشان همان به قول شما "شهيد محراب"

هستند. البته زندگي نامه ای که به آن استناد کرده‌ايد، به گمان من اشتباه است! در اصل مثل بسياری از زندگي نامه‌های پس از انقلاب و "روايات رسمي حکومتي" پر از اغراق و تحريف است. از جمله " ايشان به فرمان آقای خميني به خرم آباد نيامدند"!!! که توسط ساواک نيمه تبعيد شده بودند! "حوزه کماليه را هم ايشان تاسيس نکردند" که اين حوزه به اين عنوان کماليه خوانده مي‌شود، چون موسس آن آيت‌الله کمالوند بوده‌اند. آنهم زماني که خود آقای خميني هنوز آيت‌الله نیودند! راستش اين حضرات بعيد نيست فردا، مثلا بنويسند فرانسه را آقای خميني در سال ١٣٥٧ که به آنجا رفت از اشغال آلمان نجات داد!! من فکر نمي‌کنم آقای مدني حتا پايش هم به حوزه کماليه رسيده باشد! روحانيون شهر يعني بزرگاني چون آقايان جزايری ( حاج آقا عيسي و حاج آقا حسين) اهل سياست نبودند. و امثال "سيد اسداله " را هم تحويل نمی‌گرفتند. در آن سال ها، آن بخش از آخوندهایی که بعد از انقلاب به "روحانيت مبارز" شهرت يافتند آخوندهای درجه سه و چهار و روضه خواناني بيسواد بودند، مثل سيد فخرالدين رحيمي و اخويش سيد نورالدين( که مثلا نمايندگان مجلس ما شدند) که کسي تحويلشان نمي گرفت و يا امثال شيخ مهدی قاضي بودند که در کار قاچاق و همکاری با رژيم و زمين خواری بودند، بعداز انقلاب و در ميان فرياد مردم که وی را "دزد عمامه بسر" خطاب می‌کردند، در يک سفر به قم يکشبه تبديل شد به "نماينده امام " !! و برایش سابقه‌ای درست کردند در سالهای خفقان با امام رابطه داشته است! البته ایشان در سالهای دهه شصت عضو شورای عالي قضايي شد و حق انقلابيون را کف دستشان گذاشت! بقيه اين حضرات هم يکشبه "مبارز و مجاهد" شدند! به هر حال آن روزها اين حضرات نه تنها با آقای مدني رابطه نداشتند بعيد می‌دانم برايش پرونده سازی نکردند باشند! آن زمان البته به ايشان آيت اله نمي گفتند. که "سيد اسداله" صدايش می‌کردند! قبل از انقلاب آخوندی معمولي بود! مثل بقيه! پيش نماز مسجد کوچکي در خرم آباد بود. آقای مدني را من بعد از انقلاب فقط يکبار ديدم و در همان اوايل که به خرم آباد آمدند. هنگام احوالپرسي از من متوجه شد، که به قول خوشان "آنوری شدم!" و با خنده گفتند بالاخره "کانون پرورش فکری " از راه بدرت کرد!". آنزمان هم که من به مسجد می‌رفتم، ايشان مي دانست که به کتابخانه کانون پرورش فکری هم مي روم و با گروه تاتر کودک فرهنگ و هنر شهر هم همکاری می‌کنم. در ظاهر حرفي نمی‌زد ولي از نصايح‌اش معلوم بود، خوشش نمی‌آمد. مثل بقيه آخوند ها که با "فرهنگ" ميانه‌ای نداشتند.

اما همان زمان در پرتو نفوذی که داشت کتابخانه‌ای در مسجد راه انداخت. مسئولش جواني بود به اسم آقای کريما، جوان بسيار جالبي که مدتي هم قبل از انقلاب دستگير شد. اما بعد از انقلاب ديگر خبری از ايشان نشد. به هر حال کتابخانه مسجد محلي شد برای خواندن کتاب‌های کمی تا قسمتی ممنوعه! بيشتر کتاب‌ها مذهبي بودند و چند جلد کتاب صمد بهرنگي هم داشتيم، يک بخش از کتاب های "کانون پرورش فکری" را که در انبار کانون گذاشته بودند و مورد استفاده قرار نمی‌گرفتند، آنجا برده بوديم.البته بعد از " پاک سازی " آقای مدني به قفسه‌ها رفتند! ( از جمله کتاب های پاک سازی شده يکی کتاب پنج معصوم زنده ياد گلشيری بود که اتفاقا به دستور ساواک از کتابخانه کانون هم پاکسازی شده بود!!) جالب آنکه بعضي از بچه‌هايی که بعدا با اراذل و اوباش مشهور شهر گروه فالانژهای حزب‌اللهي را تشکيل دادند و در سايه حمايت سپاه ( خودشان همه پاسدار و بسيجي بودند!) به کتاب سوزی و عربده کشي و حتا قتل بچه‌های سياسي دست زدند، همان موقع با آن کتابخانه و کتاب ها هم مخالف بودند!

خاطره جالبي که از ايشان به يادم مانده اين بود که ما در کتابخانه مسجد به سبک کتابخانه ی کانون پرورش فکری و با کمک دوستي به نام محمد باقي يادش به خير (يکي از بچه های خوب شهر ما که بعد از انقلاب به سازمان مجاهدين خلق پيوست در سال شصت دستگير و زنداني شد و گويا در سال ٦٦ از زندان آزاد شد، اما بعد در سال ٦٧ او را احضار و همان شب در خرم آباد اعدام کردند) روزنامه ای ديواری به راه انداختيم. روزی که اولين ( و آخرين!) روزنامه ديواری را آماده مي کرديم، آقای مدني در مسجد بود و با آنکه ظاهرا مطالعه مي کردند، اما از دور با دقت کار ما را هم دنبال مي کرد. يکي از مطالب روزنامه، معرفي روزنامه‌نگار بود که ما صوراسرافيل را انتخاب کرده بودم. در اين باره مشغول صحبت بوديم که آقای مدنی جلو آمدند و گفتند " آيا مي دانيد اولين روزنامه‌نگار اسلام چه کسي بوده است؟" و منتظر پاسخ ما نشد. ادامه دادند " حضرت علي بودند" و دليل خود را نهج البلاغه گفتند. آن موقع می‌شد با آخوند بحث کرد و حرفش را هم نپذيرفت و سر از وزارت اطلاعات در نياورد و متهم به " اقدام عليه امنيت ملي و توهين به مقدسات " نشد!! ما گفتيم آن کتاب است و تازه اگر نهج البلاغه را هم بپذيريم، ايشان نويسنده بودند و نه روزنامه‌نگار! کلي با ايشان جر و بحث کرديم. واقعيت اين است که ايشان مهربان و اهل بحث بود (حتا با ما که آن زمان نوجوان بوديم) خلاصه ايشان گفتند خب نامه به مالک اشتر را چه مي گوييد! که گزارش وضع مملکت است. ما هم بالاخره قبول کرديم اما بعد ايشان گفتند : "ولي چون مقام حضرت علي را نبايد با انسان‌های عادی مقايسه کرد، شما بگويد که مالک اشتر اولين روزنامه نگار بوده است، بهر صورت پاسخ به نامه های حضرت از سوی ايشان اولين گزارشات مکتوب محسوب مي‌شود و در تاريخ هم معروف است." ما هم همين را تيتر کرديم!
اگر ايشان زنده مي ماندند حتما امروز صاحب مقامی مي شدند و شايد روز خبرنگار در ايران تولد و يا وفات مالک اشتر می‌شد!

در مورد ترور ايشان، من موافق هيچ نوع خشونتي نيستم و هر نوع خشونت را محکوم مي‌کنم. من آنزمان زندان بودم و در انفرادی حس بدی داشتم ! با پاهايي ورم کرده از شلاق آنهم از دست دوستان و پيروان آيت‌الله! اما از مرگ ايشان نه تنها خوشحال نشدم که ناراحت هم بودم و شايد کمي هم گريستم! اما امروز به بي اخلاقي و سنگدلي اين قوم ایمان دارم، اگر روزی مرا به دادگاهي می‌بردند که ايشان حاکم شرع آن بود و حکم من اعدام بود، ايشان پر مسلم تخفيف نمی‌دادند و مرا اعدام می‌کردند!! چنانکه گيلاني و امثال وی با فرزندان خود هم همين کار را کردند!

راستش را بخواهید من امروز هم که اين کلمات را می‌نوشتم و به ياد ايشان ‌افتدم، دلم گرفت. اما برای محمد باقي هنوز سوگوارم. من ترور کسي( متاسفم که نمي توانم بنويسم انسان! ) مثل سيد اسداله لاجوردی قصاب اوين و جنايتکار حرفه‌ای را هم علنا (در مصاحبه‌ای با رادیو فرانسه) همان شب مرگش محکوم کرده‌ام و البته متاسف هم شدم که بخشي از حقايق در باره ی جنايات دهه شصت را با خودش به گور برد.

دوست ارجمند

مهمترين بخش نامه شما در باره "مرتد فطری" و "مرتد ملي" است، که تعاريف آنها را برای من شرح داده‌ايد. از لطف شما متشکرم، ولي اين تعاريف را پيش از اين می‌دانستم. سالهای اوليه دهه شصت در زندان به بعنوان اتهام در پرونده‌ام ذکر شده بود. اين نوشته هم اولين "اعتراف" رسمي من در اين باره نيست! در ورقه‌ها بازجويي خودم با دست خودم مجبور به نوشتن و امضای آن شدم! در آن سالها با اين اتهام هزاران سر به ناحق از بدن جدا شد! که من آنرا جنايت سياسي می‌دانم و معتقدم آمران و عاملان آن بايد مجازات شوند و در اينباره هم کم ننوشته ام! لطفا به اين سايت مراجعه کنید و ببنيد. به هر حال من نگران نيستم، هيچ وقت نبوده ام! همين هستم که هستم! فکر می‌کنم آنانکه به ارزشی غير آزادی بيان معتقدند بايد نگران باشند نه من! داستان اين حکومت را هم شما که عابد و مسلمانيد بهتر از من بايد بدانيد. برادر جان بحث بر مسلماني و غير مسلماني نبوده و نيست، هيچگاه هم نبود. بحث بر سر منافع و مصالح عده‌ای است که با اين بهانه ناقد و معترض به فقر و فساد و جنايت و فحشا و ... بي‌سابقه در اين کشوررا سر ببرند! باور کنید باهمين اوضاع امروز اگر فقط يک درصد تعابير و تعاريف آن زمان آقای مدني در باره حکومت شاه را بکار بگيريم، بايد بگويم بنا بر آن تعاريف " حکومت جابر" است! و "تکليف مسلمان" در برابر چنين حکومتي معلوم! ايشان می‌گفتند : قيام!" آنچه که شما خود هم به آن اشاره داريد به گمان من انحراف نيست، جنايت است! ثمره‌ی ٢٨ سال حکومت اسلامی در ايران را هم من و هم شما داريم می‌بينم! در يک کلام جنگ و جهل و جنايت است.


اما در مورد اسلام‌خواهی، شما بهتر است به نوشته های آقای کديور (که اتفاقا مفصل در باره ی مرتد و شرايط مرتد کشي در مقاله ی اسلام و حقوق بشر شرح داده اند) هم رجوع کنيد. پيش از ايشان هم البته آقای مجتهد شبستری واضح تر نوشته بودند. اما من با توجه به نکاتي که طرح کرده ايد آدرس سايت را می‌دهم تا به ديگر مطالب اين محقق نيز نگاهي کنيد. من موافق نظرات آقای کديور که متاسفانه در باره ی آزادی بيان لنگ مي‌زند و گاه خواهان لغو اصل نوزده اعلاميه جهاني حقوق بشر می‌شود، نيستم. اما به گمان من خواندن قرائت ديگری از اسلام برای شما مفيد است.


و در آخر که همه حرف‌ها و پرسش‌هایتان را پاسخ دادم، خدمتتان عرض کنم که از حرف های شما کمي هم بوی تهديد می‌آيد، اما لحن مودبانه شما و طرح سوال جدی مرا وادار به پاسخ کرد. و به ويژه که تاکید کرده‌اید" می‌خواهيد در باره شخصيت ايشان مطلب بنويسيد." اميدوارم اينگونه نباشد! و شما نه اولی هستيد و نه آخری! سالهاست که تهديد به روشي وعادتي برای همه ما از حکومتي تا معترض به حکومت تبديل شده است! مطمئن باشيد اين روش و عمل بي اثر است! ترساندن از سر بريده قدمتي به تاريخ ما دارد! فقط اميدوارم همانگونه که گفته ايد "طلبه ای ساده باشيد" که "علاقه‌مند به خواندن و اينترنت است و مي خواهد بيشتر بداند." عميقا معتقدم دانستن حق همگان است. برای همين نمی‌ترسم.


ايجاد يک پيوند