نيچک
يعني شکوفه

اعدام راه حلي برای پايان دادن به هيچ جنايتي نيست.



در باره اعدام صدام بايد نوشت آنچه که امروز با شنيدن خبر به ذهنم آمد شباهت اعدام او با رهبران رژيم شاه در بعد از انقلاب بود.
هر دو به سرعت و بدون دادگاهي عادلانه هر چند که بازهم مثلا "دادگاه" صدام با نادادگاه خميني – خلخالي متفاوت بود حداقل وکيلي و دادگاهي سرهم کرده بودند. اما نکته مشترک آنها نه اعدام و قتل قضاوت به جای احقاق حقوق و عدالت برای قربانيان که هر دو در پرتو واکنش برای تسخير و تحکيم قدرت است.


در تاريکي ِ پنهان ماندن همه حقيقت، صدای هلهله ای بر نخواهد خواست چز کساني که ساده انگارانه مجازات را فقط مرگ ديکتاتور مي دانند. جز آنها که همکار اين "جنايتکار جنگي" در "جنايت عليه بشريت" در دو سوی مرز بوده اند. واقعيت اين است که صدام در جناياتش تنها نبود! جنايت کار يک فرد نيست که کارکرد يک نظام است!


اعدام صدام پاياني بر زندگي ديکتاتوری است، که بخشي از حقيقت را در بازسازی دو باره ی تاريخ مخدوش مي کند. راه سو استفاده را بر ناجيان دروغين باز مي گذارد. راه را بر آينده ای که بايد روشنگری بسازد مي بندد. تاسف همين است.

اعدام راه حلي برای پايان دادن به هيچ جنايتي نيست. اعدام سران رژيم گذشته در ايران پاياني بر ديکتاتوری و جنايات سياسي نبود. هنوز هزاران ناگفته از آن روزها به جای مانده است. مثل ناگفته های جنگ و جنايات در دوسوی مرز و ............ بازهم بايد گفت در اين باره حرف بسيار است.
بازی يلدا در نوئل
هميشه روز نوئل (کريسمس) را کار کرده ام. به احترام همکارانم و برای عيدشان پذيرفته ام که به جايشان کار کنم. و البته هيچ وفت هم روز ٢١ مارس عيد خودمان سر کار حاضر نبوده ام. امسال هم البته از روز شنبه کشيک هستم! گزارشگران تعطيلي ندارد و به قول دخترم با کمي اعتراض به من! شب و روز هم ندارد!!

خوشبختانه ديروز و امروز اوضاع شلوغ نبود و اميدوارم فردا و روزهای ديگر هم به خير بگذرد.
روز شنبه در شورای امنيت فقط قعطنامه تحريم ايران تصويب نشد، شايد قعطنامه بهتر، به نظر من، شماره بعدی بود. قعطنامه شماره ١٧٨٣. به شکل خلاصه هم در خبر کنفرانس مطبوعاتي آمده. اين قعطنامه که خبرش را در سايت فارسي چند روز پيش گذاشته بوديم. مربوط به حمايت از روزنامه نگاران در مناطق جنگي و در کل در برابر کشتار بي دليل آنهاست.

در فاصله ی انتشار خبر از خروجي های فرانس پرس و اسوشيدت پرس به سايت ها نگاه مي کنم. امروز البته فرصت خوبي برای اعتراف خواني! دوستان وبلاگ نويس در يلدا بازی بود . بعد ديدم جناب روزبه خان هم مرا دعوت کرده است. که به احترامش لبيک مي گويم! و مي نويسم. اما مشکل من اين است که اول خودم را وبلاگ نويس نمي دانم و بعد ناگفته بسيار دارم و انتخاب از ميان آنها مشکل است!! اما اگر درست فهميده باشم آنچه که مي توانم بگويم :

١- آيت اله مدني در سالهای ٥٤-٥٣ به خرم آباد تبعيد شده بود و در مسجد حاج رمضان امام جماعتي را بر عهده داشت و منبر مي رفت. در محله ما زندگي مي کرد و چون تبعيدی بود، مورد احترام خانواده ما هم بود. مي دانست پدربزرگم روحاني ست و برادران و خواهرم و تقريبا همه ی جوانان فاميل ما زنداني سياسي هستند. به همين دليل او هم به ما احساس نزديکي مي کرد. و با من که گاهي برايش خريد مي کردم رابطه خوبي داشت. شب های جمعه بعد از نماز منبر مي رفت و نسبت به آن زمان حرف های سياسي مي زد، همين باعث شد که مرا با خودش به مسجد ببرد و مدتي هم من مکبر ايشان بودم.

٢- تلخ روز های زندگيم ١٤ مرداد ، روز تولدم و همزمان شدنش با روز کشته شدن برادرم بهروز در سال ٥٨ است. دخترم نينا هم روز ١٠ شهريور بدنيا آمده ، در سالگشت اعدام زندانيان سياسي در سال ٦٧ و همزمان با اعدام برادرم هبت. در اين روزها نمي دانم چکار کنم! احساس بسيار ناخوشايندی ست

٣- با همسرم فريبا از نه سالگي دوست بوديم! در ٢٣ سالگي ازدواج کرديم. مدتي در بعد از انقلاب به دلايلي آشنا از هم دور افتاديم. تا سال ٦٤ که همديگر را دوباره ديديم. و دوسال بعد ازدواج کرديم. اما در سال ٥۹- ٥٨ با دختر پرستاری در شهرمان دوست بودم. به هم علاقه داشتيم، او اصلا سياسي نبود و در دنيای من سير نمي کرد هر بار که همديگر را مي ديدم.من آنقدر از امپرياليسم و ارتجاع و مبارزه و .... با او حرف مي زدم که بيچاره پشيمان شد و رفت!

٤- تا کلاس سه راهنمايي هميشه درسم خوب بود. با آنکه با واسطه روابط خانواده با سياست و زندان و غيره آشنا بودم اما از اول دبيرستان سياسي شدم و حسابي از درس عقب افتادم، بعد انقلاب يکسر جزو اخراجي ها بودم و بعد هم زندان. نتيجه آنکه سر پيری! در فرانسه ديپلم گرفتم و به دانشگاه رفتم اما تا آن موقع نمي دانستم مشتق چيست!

٥- آشپز خوبي هستم! يعني بعضي غذاها را خوب درست مي کنم و معمولا در خانه من آشپزی مي کنم.


خب من هم اين دوستان را دعوت مي کنم سيپريسک ، سهيل آصفي ، حامد متقي ، بهرام رفيع زاده و جوان همشهری
حسرت نبرم به خواب آن مرداب!






١

يکي از خبرنگاران خارجي که هم ايران را خوب مي شناسد و هم در اين سالها چندين بار به ايران سفر کرده است. بعد از آخرين سفرش حرفي زد، که هرچند برای من تازه نبود، اما معنايي ديگر داشت. اين روزنامه نگار متخصص خاورميانه و حزب اله، که در طي دوران اصلاحات با جان و دل از خاتمي همراهانش بدون قيد و شرط دفاع مي کرد، مي گفت "در اين چند سفر آخر به ويژه به اين باور رسيده ام که بخشي از همين روشنفکران ديني را اگر خوب بتراشيم و از ظاهر کمي به عمق رويم ، به احمدی نژاد مي رسيم !"

٢

چندی پيش کتابي مي خواندم از يک کمونيست سابق فرانسوی به نام ژاک روسی . اين کتاب "چه زيبا بود آن اتوپيا" نام دارد و خاطرات سی سال دوران تبعید اين فرد در گولاگ های شوروی سابق است/ وی سال گذشته در پاريس در گذشت و يک عمر حسرت خورد که حرف هايش که با جو و زمانه نمي خورد مورد توجه قرار نگرفت. آقای روسي با همه وجود مثل آقایان اصلاح طلب که از اولين "نظام جمهوری اسلامي" با هر مشخصه ای دفاع مي کنند، " از اولين حکومت پرولتاريا" دفاع مي کرده و برای پيروزی آن به بريگارد انترناسيونال پيوسته بود و به اسپانيا در هنگام جنگ داخلي رفته بود. ايشان از همان خط مقدم جبهه احضار مي شود و به مسکو بر مي گردد و به جرم "جاسوسي برای بيگانه" محاکمه و تبعيد مي شود. کتاب مجموعه داستانهای از آن دوران است.که بسيار خواندني ست. اما يکي از نکات جالب و خواندني نگاه ناباورانه و غير واقعي بازداشت شدگان دهه سي که همه خود از وفادارترين افراد به حکومت و حزب بوده اند به اين دستگيری ست. در يکي از داستانها روسي از يک عضو رده بالای حزب مي گويد که حتا تا چندين سال بعد از تبعيد خود "گمان مي کرده" که حزب آگاهانه "بهترين افراد حزب را"، يعني کساني که حاضر به همه نوع فداکاری برای ميهن سوسياليستي و حزب بوده اند را برای فريب دشمن امپرياليست - ژاپن- دستگير و به تبعيد در سيبری مي فرستد تا دشمن متوجه اعزام نيرو به مرز ها نشود! و آنها در آنجا آمده دفاع شوند، به همين خاطر همه ی جرم ها را مي پذيرد و خود را مجرم مي داند و اعتراف هم مي کنند! متاسفانه اين فرد با همين "تحليل" در تبعيد و شرايط جان فرسای سيبری جان مي سپرد!

٣

پدر بزرگم روحاني بود هميشه داستاني تعريف مي کرد از شخصيتي به نام ابو حريره ( نمي دانم اسم را درست مي نويسم يا نه چون به سال ها پيش برمي گردد، اما گويا به عربي به معنای پدر گربه هاست ) بهر حال اين بابا نماز را پشت سر حضرت علي مي خوانده و نهار را منزل معاويه ميل مي کرده و وقتي از ايشان مي پرسند حکمت اين کار چيست مي گويد " نماز برای آخرت است و نهار برای زنده ماندن در همين دنيا!"