هميشه روز نوئل (کريسمس) را کار کرده ام. به احترام همکارانم و برای عيدشان پذيرفته ام که به جايشان کار کنم. و البته هيچ وفت هم روز ٢١ مارس عيد خودمان سر کار حاضر نبوده ام. امسال هم البته از روز شنبه کشيک هستم! گزارشگران تعطيلي ندارد و به قول دخترم با کمي اعتراض به من! شب و روز هم ندارد!!
خوشبختانه ديروز و امروز اوضاع شلوغ نبود و اميدوارم فردا و روزهای ديگر هم به خير بگذرد.
روز شنبه در شورای امنيت فقط قعطنامه تحريم ايران تصويب نشد، شايد قعطنامه بهتر، به نظر من، شماره بعدی بود.
قعطنامه شماره ١٧٨٣. به شکل خلاصه هم در خبر
کنفرانس مطبوعاتي آمده. اين قعطنامه که خبرش را در سايت فارسي چند روز پيش گذاشته بوديم. مربوط به حمايت از روزنامه نگاران در مناطق جنگي و در کل در برابر کشتار بي دليل آنهاست.
در فاصله ی انتشار خبر از خروجي های فرانس پرس و اسوشيدت پرس به سايت ها نگاه مي کنم. امروز البته فرصت خوبي برای اعتراف خواني! دوستان وبلاگ نويس در يلدا بازی بود . بعد ديدم جناب
روزبه خان هم مرا دعوت کرده است. که به احترامش لبيک مي گويم! و مي نويسم. اما مشکل من اين است که اول خودم را وبلاگ نويس نمي دانم و بعد ناگفته بسيار دارم و انتخاب از ميان آنها مشکل است!! اما اگر درست فهميده باشم آنچه که مي توانم بگويم :
١- آيت اله مدني در سالهای ٥٤-٥٣ به خرم آباد تبعيد شده بود و در مسجد حاج رمضان امام جماعتي را بر عهده داشت و منبر مي رفت. در محله ما زندگي مي کرد و چون تبعيدی بود، مورد احترام خانواده ما هم بود. مي دانست پدربزرگم روحاني ست و برادران و خواهرم و تقريبا همه ی جوانان فاميل ما زنداني سياسي هستند. به همين دليل او هم به ما احساس نزديکي مي کرد. و با من که گاهي برايش خريد مي کردم رابطه خوبي داشت. شب های جمعه بعد از نماز منبر مي رفت و نسبت به آن زمان حرف های سياسي مي زد، همين باعث شد که مرا با خودش به مسجد ببرد و مدتي هم من مکبر ايشان بودم.
٢- تلخ روز های زندگيم ١٤ مرداد ، روز تولدم و همزمان شدنش با روز کشته شدن برادرم بهروز در سال ٥٨ است. دخترم نينا هم روز ١٠ شهريور بدنيا آمده ، در سالگشت اعدام زندانيان سياسي در سال ٦٧ و همزمان با اعدام برادرم هبت. در اين روزها نمي دانم چکار کنم! احساس بسيار ناخوشايندی ست
٣- با همسرم فريبا از نه سالگي دوست بوديم! در ٢٣ سالگي ازدواج کرديم. مدتي در بعد از انقلاب به دلايلي آشنا از هم دور افتاديم. تا سال ٦٤ که همديگر را دوباره ديديم. و دوسال بعد ازدواج کرديم. اما در سال ٥۹- ٥٨ با دختر پرستاری در شهرمان دوست بودم. به هم علاقه داشتيم، او اصلا سياسي نبود و در دنيای من سير نمي کرد هر بار که همديگر را مي ديدم.من آنقدر از امپرياليسم و ارتجاع و مبارزه و .... با او حرف مي زدم که بيچاره پشيمان شد و رفت!
٤- تا کلاس سه راهنمايي هميشه درسم خوب بود. با آنکه با واسطه روابط خانواده با سياست و زندان و غيره آشنا بودم اما از اول دبيرستان سياسي شدم و حسابي از درس عقب افتادم، بعد انقلاب يکسر جزو اخراجي ها بودم و بعد هم زندان. نتيجه آنکه سر پيری! در فرانسه ديپلم گرفتم و به دانشگاه رفتم اما تا آن موقع نمي دانستم مشتق چيست!
٥- آشپز خوبي هستم! يعني بعضي غذاها را خوب درست مي کنم و معمولا در خانه من آشپزی مي کنم.
خب من هم اين دوستان را دعوت مي کنم
سيپريسک ،
سهيل آصفي ،
حامد متقي ،
بهرام رفيع زاده و
جوان همشهری