
در زير اين آبشار
که از تکرار سرد خويش خسته نيست
من اندوه خود را مرور مي کنم
تا اندوه شما را بيابم
من اندوه شما را مرور مي کنم
تا اندوه خود را بيابم
نبوديد!
شما نبوديد!
که جهان در جهان گم شد
شما نبوديد
که سنگ آوردند و
آئينه بردند
که مه آوردند و
آفتاب بردند
که تيغ آوردند و
تاک بردند
که جهل آوردند و
خرد بردند
شما نبوديد!
که ميدان يافتن
به پرتگاه گم شدن مبدل شد
شما نبوديد
که واژگونگي خدايي کرد
............
شعر از کمال رفعتي صفا است شاعری که با " تمام باران های دنيا چهره اش" را مي شست و در "سفر بود"
با "فوج گنجشگان" که در " توقفي کوتاه مردگانشان را از زندگانشان کسر مي کردند"
کمال سالهاست که در غربت چشم از جهان فرو بسته است. اگر مي ماند شاعر بزرگي مي شد و يا دست کم شاعر دلتنگي و شکست نسلي مي شد که از جهنم اوين و حصار و حصارهای نامعلوم جان بدر بردند و هنوز مثل همان گنجشگان بياباني در هر توقف "مردگانشان را از زندگانشان کسر " مي کنند.
سالها پيش کمال سروده بود :
معلوم نيست:
زمين خواهر جسماني من است
يا خواهر جسماني مرگ
معلوم نيست:
آسمان با من قرار دارد
يا با سپاه سنگ
پيداست اما :
که پاسبانان پرندگان را در سفره ی طعام مي شناسند
چرا خانه را روشن نمي کنند؟
اگر کبوترخانه چراغ داشت،
من از ديوار به ديوار
راه نمي بردم
بال کم نداشتم
من که کبوترم
با زبان آسمان به شما مي گويم:
اگر کبوترخانه چراغ داشت زيباتر از اينها کشته مي شدم
پدرم ميگفت :
" در تاريکي اشيا تغيير نمي کنند
اگر دوام بياوريم
جهان را گلابداني خواهد بود – که بود
آئينه ای خخواهد بود – که بود-"
مادرم مي گفت
" مي دانم، اما
در ظلمت تمام
طرز نگاه ما
تغيير مي کند"
............
شعر اول از کتاب در ماه کسي نيست و شعر دوم از کتاب پياده است. در اين روزهای دلتنگي، برای آن همه ياس که با داس آن کينه برخاسته از گور هزار ساله درو شدند و برای دوست جوان وبلاگ نويس، مي نويسم تا بداند که
ملتي که گذشته خود را نمي شناسد مجبور به تکرار آن است . و فقط بايد در تکراری مداوم "اندو خود را بيابد" چرا که در "روايت رسمي حکومت" جايي برای حقيقت نيست! کمال در پائيز ٦٨ "در ماه کسي نيست" را منتشر کرد!
همين