نيچک
يعني شکوفه

"کمي هم شايد خود سانسوری!"

همه ما در باره ی خيلي از مسائل حتا اگر (off)آف هم نباشند مجبور به سکوت هستيم و زماني که مورد خطاب و يا پرسش عزيزی قرار مي گيرم، در پاسخ بايد سکوت کنيم! سکوتي که گاه علامت رضا نيست! بهتر است با داستاني اين موضوع را مفهوم کنم.

يکي از روزنامه نگاران فرانسوی تعريف مي کرد در سالهای اواخر دهه هفتاد و در اوج فرار ويتنامي و پناهنده شدنشان به کشورهای غربي، با متقاضي پناهنده ای آشنا مي شود، اين دوست خبرنگار آن زمان با يکي از سازمانهای چپ مائوئيست همکاری مي کرده( مثل بخش عمده ای از روزنامه نگاران آن زمان فرانسه! ) و بعد از آشنايي با اين پناهنده که واقعا به علت تحت تعقيب قرار گرفتن از کشورش فرار نکرده بود ( يعني بنا بر کنوانسيون ژنو پناهندگي شامل حالش نمي شده است) برای کمک به ايشان که پرونده اش مورد پذيرش قرار گيريد و امکان اقامت را بيابد. داستاني برای "پناهنده" سر هم مي کند با اين مضمون که ايشان از کادرهای حزب کمونيست و معترضان فعال نسبت به سياست های رسمي حزب و نزديکي به شوروی بوده و گروهي و فراکسيوني هم داشته است که روزنامه مخفي منتشر مي کرده اند، نام روزنامه هم "ستاره سرخ هانوی" بوده است. و بعد از شناسايي شدنش مجبور به ترک کشور شده است. و طبعا اگر برگردد حتما اعدام خواهد شد. مشکل آنجا پيش مي آيد که "پناهنده" مذکور نه اهل سياست بوده است و نه از تاريخ حزب و ويتنام خبری داشته است. همين دوست روزنامه نگار علاوه بر سناريو نويسي مجبور مي شود که کمي تاريخ و رويدادهای حزب کمونيست ويتنام را هم به ايشان درس دهد. بهر حال با زحمت بسيار اين فرد موفق به دريافت کارت پناهندگي مي شود.

چند سالي مي گذرد و يک روز دعوتنامه ای برای شرکت در جلسه ای که از سوی" اپوزيسيون ويتنامي" ، دريافت مي کند. در اين جلسه قرار است "کادر برجسته ای از حزب کمونيست ويتنام که به اپوزيسيون پيوسته، و دارای اطلاعاتي پر اهميت از حزب و کشور است"، سخنراني کند و سپس به سوالات خبرنگاران هم پاسخ دهد؛ دوست خبرنگار ما هم کلي از قرارهايش و از جمله سفری به تايلند را به هم مي زند و با اصرار سردبير را راضي مي کند که به اين جلسه برود. وقتي به جلسه وارد مي شود، مجری، برنامه را شروع کرده است و مشغول معرفي همان کادر برجسته است که "ايشان از همان کودکي در مبارزه بوده و بعد کادر شده است و ..." بعد هم طرف به پشت تريبون دعوت مي شود و دوست خبرنگار ما همان پناهنده را مي بيند که خودش برايش پرونده درست کرده بود!

دوست من مي گفت فاجعه اين نبود که ايشان همان داستاني را که من برايش تعريف کرده بودم و ياد داده بودم کمي به روز کرده بود و بسيار بهتر از خودم تعريف مي کرد! بدبختي من اين بود که مي بايست همين مزخرفات خودم را يعني "وجود فراکسيوني قوی در درون حزب" را بعنوان واقعيت و اطلاع رساني در روزنامه بنويسم! و بعد هم آخرين سرمقاله "ستاره سرخ هانوی" را هم که ايشان کپي کرده بود و سخاوتمندانه در اختيار مطبوعات قرار داده بود! در کنار فرمايشات اتش منتشر کنم! بدتر از همه در بخش مصاحبه مطبوعاتي "کادر برجسته و معترض حزب" تا چشمش به من افتد با کمال پررويي مرا راهم شاهد فعاليت های "فراکسيون" و روزنامه معرفي کرد که "ايشان هم اطلاع دارد!" و از ايشان هم مي توانيد بپرسيد!

اين خبرنگار مي گفت "اول فکر کردم ننويسم اما اگر واقعيت را هم مي نوشتم و خطر مجازات را هم قبول مي کردم، باز کسي حرف مرا باور نمي کرد! فقط به محض رسيدن به روزنامه استعفا دادم!"

باری
هميشه سکوت علامت رضا نيست و سرشار از ناگفته ها هم نيست، فقط شرشار از شرمساری و درد است!
در اين مواقع بهتر نيست هيچ ننويسيم! يا اگر بنويسم چه بايد بگوييم؟
چه بايد کرد؟
نمي دانم!
ايجاد يک پيوند