من الپر را دوست دارم، با عقايدش به ويژه در عرصه روزنامه نگاری حزبي اصلا موافق نيستم، اما با شناختي از دور او راانساني صادق و پرکار و در ابراز عقايدش شجاع مي دانم. همين که نظرش را بدون پيچ و خم و پنهان کاری بيان مي کند و حساب و کتاب برای گفتن اش باز نمي کند، خود نشان از دل پاکي ست که دارد. سال گذشته که در همين ايام در سانحه ای مجروح شده بود، تا روز بعد که خبر سلامت اش را شنيدم، شب بدی را گذراندم و شديدا نگرانش بودم. اين مطلب را من سال پيش در ارتباط با انتخابات نوشتم اما با گرفتاری های آن روز نتوانستم منتشر کنم و يا شايد نمي خواستم منتشر کنم. حال که الپر فراخوان داده است ديدم بد نيست من هم به روش خودم لبيک بگويم! البته بيشتر منتظر بودم برای بهمن و ژيلا فراخوان بدهند! خوشبختانه که فعلا رفع بلا شده است و اين روزنامه نگاران هم آزاد شدند.
در باز است اما پرنده نيست!

شبيه سازی انتخابات ٢۱ آوريل ٢٠٠٢ فرانسه و انتخابات دور دوم رياست جمهوری در ايران، بي شباهت با همان خطای فاجعه آميز حمايت از "خط ضد امپرياليست امام" نيست. در سالهای اوايل انقلاب هم بخشي از چپ ايران در مقابل خطر "شکست انقلاب و خطر تهاجم امريکا" و در حمايت از دستاوردهای انقلاب و جمهوری اسلامي دست به شبيه سازی هايي مي زدند که با واقعيت روز ايران همخواني نداشت. بدتر آنکه برای اثبات صحت گفته های خود همان وقايع تاريخي را نيز اول تحريف و سپس به آن استناد مي کرد. در آن زمان آيت اله خميني به ژنرال دوگل تشبيه مي شد و شرايط آن دوران ايران به فرانسه اشغالي در جنگ دوم جهاني ! و با به اصطلاح هدف "مبارزه همگاني با فاشيسم و دشمن مشترک" دفاع از "خط امام و حاکميت" و سرکوب آزادی توجيه مي شد. در اين ميان آزادی گم شد و مدافعان دمکراسي عملا به جای طرح خود در ميان پتک و سنگدان دو سوی ديگر له شدند. گذشت زمان نشان داد که در آن سالها اگر درسي از فرانسه مي بايست گرفت مقاومت بود برای آزادی و آزادی برای همگان بدون قيد و شرط و نه همکاری با گشتاپوی خط امامي ها و سکوت در برابر جنايات سياسي که برخي از آنها مصداق بارز جنايت عليه بشريت هستند.
اما اول بدانيم در فرانسه چه گذشت. تا پيش از انتخابات ٢۱ آوريل، دولت فرانسه در دست ائتلاف "چپ کثرت گرا" بود، جبهه ای متشکل از سوسياليست ها سبز ها و کمونيست ها با نخست وزيری ليونل ژوسپن و از سوی ديگرژاک شيراک گليست رئيس جمهور بود. در اوايل سال ٢٠٠٢ ديگر مشخص بود که ژوسپن با آنکه بيکاری را کمي مهار کرده بود اما به بسياری از وعده های انتخاباتي خود در ۱٩٩٦ عمل نکرده است. نتيجه آنکه احزاب چپ در بحراني عميق فرو رفته بودند و پايه های اجتماعي آنها به اصطلاح امروز ريزش وسيعي کرده بود. فراموش نبايد کرد که چپ در قدرت بر آمده از جنبش عظيم مردمي در ۱٩٩٥ و مقابله گسترده ی مردم با سياست های نئوليبرال دولت آلن ژوپه و شيراک (خصوصي کردن ها و حراج بخش دولتي تا اخراج های گسترده ی کارفرماها و تعرض به دستاوردهای اجتماعي و ...) بود. اما ائتلاف چپ کثرت گرا در بعد از به قدرت رسيدن به پيشبرنده ی اصلي همان سياست ها تبديل شده بود. در آنزمان راست که در پيشبرد اصلي ترين سياست ها با چپ اختلافي نداشت، تنها با ايجاد وحشت در ميان مردم وسپس مصادره ی شعار های راست افراطي و مي توانست آرای مردم را بدست آورد. بهر روی در طي پنج سالي که چپ نتوانست برنامه های خود را عملي کند، اين لوپن رهبر حرب نژاد پرست و رسات افراطي جبهه ملي و احزاب نزديک به آن بودند که توانستند آرای رای دهندگان چپ را بدست آورند. نتيجه انتخابات در اين باره بسيار روشنگر است. حزب ژان ماری لوپن در مناطقي که همواره پايگاه چپ و به ويژه کمونيست ها بود بيشترين آرا را بدست آورد.
از ماهها پيش از انتخابات " اتاق فکر" شيراک با همکاری بخشي از رسانه ها و خبرنگاران نزديک به خود مسئله ی "امنيت" را به شاه بيت موضوعات روز بدل کردند. شيراک و همراهانش تا آنجا پيش رفتند که نه تنها همه ی شعار راست افراطي را از دستش بيرون کشيدند که چپ را هم به دنبال خود به اين بازی کشاندند. اما زلزله اصلي در دور اول نه حذف کانديدای سوسياليست که رای گسترده ی پايگاه چپ به راست افراطي بود. اينگونه در در کشوری دمکراتيک احزاب و جامعه مدني معتقد به دمکراسي و جمهوريت و يک حزب شبهه فاشيستي که ممکن بود اساس دمکراسي را با خطر روبرو کند در برابر هم قرار گرفتند. تقابل دمکراسي با دشمنان دمکراسي بود. شيراک پرونده سواستفاده مالي داشت اما در گذشته در جنايت سياسي و با نازی ها همکاری نکرده بود!
اما نکته ای ديگر که در همه جا به ويژه در مشابهت سازی ايراني ناگفته مانده است، اين است که در فاصله ی ٢۱ آوريل تا دور دوم انتخابات، خيابان ها خالي از مردم و به ويژه حضور گسترده ی جوانان نشد. اين تظاهرات بود که نگذاشت شيراک با لوپن فاشيست همان طرحي را که آلن پرفيت وزير سابق گليست و سرمقاله نويس فيگارو آن را با شعار "راست افراطي هم راست است و فرقي با ديگران ندارد!" توجيه مي کرد، به اجرا گذارد. حضور مليوني مردم در اعتراض به فاشيسم و در دفاع از دمکراسي و حق تعيين سرنوشت خود، سدی بود که مذاکرات راست و راست افراطي را به مشاطه گری بخشي از گليست ها به شکست کشاند. در آن زمان حتا يکبار هم تظاهرات سوی گليست ها دعوت نشد. و باز لازم است بگويم که خيل جوانان در خيابان ها نه شاهدان عيني فجايع فاشيسم که نسل بعدی بودند در جامعه ای که حافظه تاريخي آن محو نشده بود و فراموشي بر حافظه چيره نشده بود. دست کم روشنفکران و روزنامه نگاران مستقل در اين باره بايد به انجام وظيفه خود مي باليدند. جئان ١٨ ساله فهميده بود که فاشيسم فقط يک اسم نيست.
در همان زمان بسياری از روشنفکران و نيرو های سياسي مستقل بر آن بودند که نبايد به شيراک رای داد و اين تصميم بر پايه درک درستي از فرصت طلبي گليست ها و امکان معامله آنها با راست افراطي که آلن پرفيت آن را تئوريزه مي کرد مبتني بود. اين نظر مي گفت شيراک با آرای خود به تنهايي از پس انتخابات بر مي آيد و ما نبايد وثيقه ی رای بالای وی که بدون شک از آن برای به گل نشاندن کشتي جنبش مردم استفاده خواهد کرد قرار گيريم. آنها هشدار مي دادند که تقريبا همه ی آنچه که لوپن مي تواند در جهان امروز انجام دهد به ويژه در عرصه "امنيت" در برنامه شيراک گنجانده شده است. در دور دوم انتخابات شيراک با ٨٢ درصد آرا از صندوق های رای بدر آمد و وزير داخله ايشان جناب نيکلا سرکوزی همان سياست های پليسي جناب لوپن قاشيست را به اسم گليست ها پيش برد. "سياست توسعه" دولت شيراک که همان سياست هايي بود که طرح آنها جنبش عظيم ٩٥ را به همراه داشت با اتکا به ٨٢ درصد آرای مردم امروز در فرانسه عملا به اجرا درآمده است هم خصوصي سازی هم بيمه های اجتماعي و.... چندی پيش مطلبي در يکي از روزنامه ها ديدم که نشان مي داد جناب شيراک و شرکا ١٦ بند از ١٨ بند برنامه "حزب فاشيست ها" را در اين مدت اجرا کرده اند. من فکر مي کنم "فاشيست ها" جرات نمي کردند برنامه خود را اينگونه که سرکئزی پيش برد پيش برند.
از اين مشابهت سازی البته مي توان درس های ديگری هم گرفت، انتخابات فرانسه انتخاباتي دمکراتيک و در کشوری دمکراتيک بود و در صحت و درستي آن يک درصد شک و ترديد نيست. آيا اگر دور اول انتخابات فرانسه با تقلب و دخالت نظاميان همراه بود و انتخابات در بهترين حالت "مخدوش" اعلام مي شد، مدافعان دمکراسي نتايج آن را مي پذيرفتند؟ و اگر هم مي پذيرفتند نبايد در دمکراسي خواهي آنها شک مي کرد؟
آنکه تاريخ خود را نمي داند به گذشته مي رود. در پي آن شور و هيجان گله وار "ضد امپرياليستي" سالهای خونين دهه شصت نشست. امام ضد امپرياليست از زير سايه ی درخت سيب بدر آمد، قول و قرار های "اسلام آزاديخواهانه" جای خود را به "آيات قتال" خواندن و طناب های دار داد. بهر روی آن زمان مردم حکومت آيت اله ها را تجربه نکرده بودند. حال بازگشت به گذشته را با اسم ديگر تجربه مي کنيم. آيا خيل جوانان آزاديخواهي که يک لحظه تامل نمي کنند، و با شور و هيچان به زعم خود در حال فتح خاک ريز فاشيسم هستند همان خطای نسل مرا تکرار مي کنند و با پای خود به سلاخ خانه مي روند؟ اميدوارم به سلامت از اين کابوس بدرآييم.
حال بماند که روزنامه نگاران بنا بر حرفه شان از همان اول نمي بايست خود را در بازی قدرت داخل مي کردند.