نيچک
يعني شکوفه

ژرف‌ترین پرسش‌ها آن‌هایی هستند که هماره از نو بر پاسخ‌ها چیره گشته‌اند
آشفتگي اش را در نگاهش مي شد ديد. به هيچ کجا نگاه نمي کرد. مردمک جشمانش در چرخشي مداوم گويي کسي يا چيزی را جستجو مي کردند. ضبط را که خواستم خاموش کنم.
گفت نه بگذار بخواند. پيرولي* "اليسونه" مي خواند. اين "مقام" موسيقي لری به اصطلاح موسيقي دانان، غم انگيز است، حتا وقتي از عشق مي گويد. پيرولي مي خواند :
"تش ها د ِ جونم"**
و او همين بيت را تکرار مي کرد. برای همين خواستم ضبط را خاموش کنم. راست مي گفت " آتش به جانش افتاده بود."
تازه آزاد شده بود. مي گفت پشيمانم از زندان آمدم. در خيابان فقط سياه پوش مي بينم و عزاداری. هيچ کس نيست. همه يا در زندانند يا اعدام شدند! از شهر خلوت خوشم نمي آيد. " کس نميا کس نميره آخر صلاته" "***
سال ٦٣ بود. بمباران شهرها شدت گرفته بودند. اولين موشک که بر سر شهر افتاد، وحشت را دوچندان کرد. کسي در شهر نماند.
او مانده بود.
مي گفت "چه فرق مي کند موشک هم نکشد دوباره مي گيرند و اعداممان مي کنند."
و منتظر نماند مثل هميشه بگويم " از ترس مرگ که نمي شود خودکشي کرد"
تا بگويد :
"چرا نمي شود" و جمله صمد را تکرار کند :
" مهم اين است که زندگي ومرگ من چه تاثيری در زندگي ديگران داشته باشد"
يکي از همان روزها بود که " تش" به جانش افتاده بود.
گفت : راستي وقتي آنجا بودی هيچ از خودت پرسيدی چرا؟
گفتم : نه " برادر بازجو" اجازه نمي داد من از خودم بازجويي کنم ا. زحمتش را مي کشيد!
گفت "وقتي آنجا بودم يکسر از خودم مي پرسيدم. حالا که بيرون آمدم بازهم مي پرسم ولي اين بار مي پرسم چطوری بايد پرسيد؟ پاسخ چيست و سوال کدام است."
سوال ها و چراهايش هم آشفته بودند. يا من آن موقع فکر مي کردم آشفته اند.
دانشجوی اخراجي فلسفه بود. مي گفت : "کم داريم " و شعر شاملو برای فروغ را تکرار مي کرد " و ما دوره مي کنيم شب را و روز را، هنوز را"
مي گفت " گاهي فکر مي کنم من هم مثل پدرم مي شوم. او هميشه مي داند. بدون آنکه جستجو کند" و باز تکرار مي کرد "حقيقت همه ی حقيقت را! بدون پرسش مي داند!"
سال بعد در بمباران کشته شد. پدرش را در مجلس ختم اش که ديدم گفت "مي دانستم" چيزی نگفتم. بغض نمي گذاشت . سوال کنم.
سايت استاد آرامش دوستدار را که ديدم خوشحال شدم. به ياد او افتادم. نياز ماست اين نگاه ژرف و بي باک به جهان و به خود. تا مثل پدران مان نگوئيم "مي دانستم".

" ظلمت هر اعتقادی، حقیقت هر اعتقاد است. حقیقت بدین معنا آن ناپرسیده و نادانسته‌ای است که با احاطه‌ی درونی‌اش بر ما فرهنگی می‌شود، یعنی احساس جمعی را تسخیر می‌کند و شالوده‌ی اعتقاد را می‌ریزد. "

اگر بود و مي ديد شايد شعله "آتشي" که از پرسش به جان اش افتاده بود. کمي کمتر مي شد. شايد اين گزين سخن "حکيم " را مي خواند. که " ژرف‌ترین پرسش‌ها آن‌هایی هستند که هماره از نو بر پاسخ‌ها چیره گشته‌اند" شايد "حکيم" دردش را پيدا مي کرد. و ديگر اين بيت شعر لری را هميشه تکرار نمي کرد. " حکيمو جمع بويت دردم گرونه" ****

---------------------------
* زنده ياد استاد پيرولي کريمي نوازنده و خواننده لر
** آتش به جانم افتاده
*** کسي نمي آيد، کسي نمي رود ( رفت و آمدی نيست)گويي جهان به پايان رسيده است.
****حکيمان جمع شويد چاره درد بي دردمان کنيد.

Libellés :